X
تبلیغات
دختر شکلاتی

دختر شکلاتی

غیر ممکن وجود نداره

خداحافظي

سلام به همه

اميدوارم حال همه خوب باشه و خوب خرم باشيد

اومدم بگم كه من دارم واسه هميشه ميرم ديگه نميتونم به كار وبلاگ و مطلب و نظرات برسم (خسته شدم)

اميدوارم هر بدي و خوبي ازم ديديد حلالم كنيد، دوستتون دارم و سال نوي خوبي رو ايشاله آغاز كنيد و سال پر بركت و خوش يمني واسه شما و خانواده هاتون باشه.

اين شعر رو تقديم ميكنم به تمام كساني كه فكر ميكنن دوست پسرهاشون يا دوست دخترهاشون خيلي قابل اعتمادند و تمام عشقشون رو با تمام وجودشون به طرق مقابل عرضه ميكنن و در آخر ميفهمن كه نه اشتباه ميكردن. (مراقب باشيد)

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست

*

ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست


خداحافظ براي هميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 11:31 AM  توسط نگار 

نظرات جذاب و شنیدنی کودکان 4 تا 8 ساله درباره (ع ش ق) !!!!!!!

گروهی از متخصصين در يك تحقيق سوالي را از گروهي كودك خردسال پرسيده بودند. پاسخهايي كه بچه ها دادند عميق تر و متفكرانه تر از تصورات بود. سوال اين بود : معني عشق چيست؟

مارك - 6 ساله : وقتي كسي شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقيه مي گه . وقتي اون شما رو صدا مي كنه احساس مي كني كه اسمت از جاي مطمئني به زبون آورده شده.

بيلي - 4 ساله : مادر بزرگ من از وقتي آرتروز گرفته نمي تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاك بزنه پدر بزرگم هميشه اين كار رو براش مي كنه حتي حالا كه دستهاش ارتروز گرفتن ، اين عشقه.

زبكا - 8 ساله : عشق موقعيكه دختره عطر مي زنه و پسره هم ادكلون، و دو تايي مي رن بيرون تا همديگر رو بو كنن.

كارل -5 ساله : عشق وقتيه كه شما براي غذا خوردن مي رين بيرون و بيشتر سيب زميني سرخ شده خودتون رو مي دهيد به دوستتون بدون اينكه از اون انتظار داشته باشيد كه كمي از غذاي خودشو بده به شما.

كريستي - 6 ساله : عشق يعني وقتي كه مامان من براي بابام قهوه درست مي كنه و قبل از اينكه بدش به بابا امتحانش مي كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه.

دني - 7 ساله : عشق اون چيزيه كه لبخند رو وقتي كه خسته اي به لبت مياره .

تري - 4 ساله : عشق وقتيه كه شما همش همديگه رو مي بوسيد بعد وقتي از بوسيدن خسته شديد هنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با هم حرف مي زنيد. مامان و باباي من دقيقا اينجورين.

اميلي - 8 ساله : عشق همون باز كردن كادوهاي كريسمسه به شرطي كه يه لحظه دست نگه داري و فقط با دقت گوش كني.

بابي - 7 ساله : اگه مي خواهي دوست داشتن رو بهتر ياد بگيري ، بايد از دوستي كه بيشتر از همه ازش متنفري شروع كني.

نيكا 7 - ساله : عشق اون موقعس كه تو به پسره مي گي كه از تي شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز مي پوشتش.

نوئل - 7 ساله : عشق مثل يه پيرزن كوچولو و يه پيرمرد كوچولو مي مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتي بعد از اينكه همديگر رو خيلي خوب مي شناسن.

تامي - 6 ساله : موقع تكنوازي پيانو ، من تنهايي روي سن بودم و خيلي هم ترسيده بودم . به تمام مردمي كه منو نگاه مي كردن نگاه كردم و بابام رو ديدم كه وول مي خوره و لبخند مي زد اون تنها كسي بود كه اين كار رو مي كرد. من ديگه نترسيدم.

كيندي 8 - ساله : مامانم منو بيشتر از هر كس ديگه اي دوست داره چون هيچ كس ديگه اي شبها منو نمي بوسه تا خوابم ببره.

كلر - 6 ساله : عشق اون موقعي هست كه مامان بهترين تيكه مرغ رو ميده به بابا.

الين - 5 ساله : عشق زمانيه كه مامان، بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.

كريس - 7 ساله : عشق وقتيه كه سگت مي پره بقلت و صورتت رو ليس مي زنه حتي اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشي.

مري آن- 4 ساله : مي دونم كه خواهر بزرگترم منو خيلي دوست داره بخاطر اينكه تمام لباسهاي قديمي خودشو مي ده به من و خودش مجبور مي شه بره بيرون تا لباسهاي جديد بگيره.

لورن - 4 ساله : وقتي شما كسي رو دوست داريد موقع حركت از مژه هاتون ستاره هاي كوچولويي خارج مي شن.

كارل - 7 ساله : دوست داشتن اون وقتي هست كه مامان صداي بابا رو مي شنود ولي بنظرش چندش آور نميآد.

و بالاخره آخريش ؛ تو رقابتي كه هدفش پيدا كردن مسئول ترين بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله اي برنده مي شه. همسايه ديوار به ديوار اين آقا پسر يك مرد مسن يود. اين آقا به تازگي همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتي پيرمرد رو تنها در حال گريه كردن ديده بوده به حياط خانه پيرمرد وارد مي شه و مي پره بقلش و همونجا مي مونه، وقتي مادرش ازش مي پرسه كه چي كار كردي؟ ميگه كه هيچي من فقط كمكش كردم تا راحت تر گريه كنه.

پی نوشت: بچه ها بیشتر بزرگترها معنی عشق رو درک کردن! بیاین ازشون یاد بگیریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 8:47 AM  توسط نگار  | 

قضاوت هاي غلط دختر شكلاتي

همينطوري دستم رفت روي مايكروسافت ورد(Microsoft word) و نوشتم

 الان ساعت تقريبا 9:00 صبحه و توي دفتر كارم تنها نشستم و دارم آهنگ گوش ميدم، از (Brad Paisley – Find yourself) و به اتفاقاتي كه توي اين چند روز برام افتاده فكر ميكنم (امروز سرم خلوته و مشتري ندارم) بيشتر مدارس و ادارات هم به بخاطر ايام محرم تعطيله. به اين فكر مي كنم كه ديشب ساعت 17:30 رفتم چهارراه زند و پيش گلخونه ايستاده بودم تا دوست دوران زبانكدم كه دانشگاه قبول شده بود و كتابهاي عمومي كنكورشو لازم نداشت، بياد و كتابها رو بهم بده، به اين فكر مي كردم كه جايي كه ايستادم و منتظرم، 1 دختر خانم شيك پوش و با كلاس ايستاده بود با موهاي مدل داده و آرايش تقريبا غليظ و با چكمه هاي تا زانو و شال تقريبا باز و ناخن هاي لاك زده، مدام با گوشيش يا اس ام اس ميداد يا حرف مي زد و اطراف رو برانداز مي كرد و دنبال تو راهيش بود كه هر لحظه برسه!، من به شخصه با خودم فكر كردم كه  اين دخترخانم با 1 جنس مذكر قرار داره!!! (خدا منو ببخشه) ولي وقتي ديدم كه 1 دخترخانم اومد طرف اون دختر خانمه منتظر و با صميميت و گرمي بغلش كرد و همديگه رو بوسيدن و به هم گفتن براي خريد كجا بريم و از اين حرف ها، از فكر خودم خجالت كشيدم (البته من همچين فكرهاي منفي نمي كنم ولي اين بار پيش اومد ديگه)، خلاصه اين 2 دخترخانم رفتن. حالا بماند كه من خودم اونجا ايستاده بودم و اين 2 نفر رو مي پاييدم، پسرها هم منو مي پاييدن كه ببينن من منتظر كي هستم و در حين تحقيقات مهم من (فضولي) از اون خانم، 1 پسره كاملا جلف و مسخره به من گير داده بود و جلوم هي رژه ميرفت كه من نيگاش كنم، جالب اينجاست كه چطوري به من اشاره ميداد كه آهاي خانم منم وجود خارجي دارم ( با آدامس تركوندن!!! ) تق تق آدامس مي تركوند و جلوم رژه ميرفت كه حسابي اعصابمو خورد كرده بود!!!!!! (دوست داشتم بنزنم تو دهنش كه آدامسه بره تو مغزش)، خلاصه اينكه محلش نزاشتم و رفت پي كارش(لابد دنبال دختربازي!). حالا مورد بعدي: كمي اون طرفتر 1 دختر ديگه ايستاده بود با مانتو و شلوار كه خيلي ساده و معمولي بود با مقنعه و 1 كيف با مارك آديداس كه با توجه به اينكه اون دختر قبليه ذهنمو منحرف كرد و دوباره به مسير درست هدايت كرد و آدم شدم، گفتم اين يكي هم لابد با 1 دختر قرار داره ديگه! كه ديدم چند لحظه بعد 2تا پسر از راه رسيدن و دختره با يكيشون دست داد (اونم چه دست دادني از روي خجالت و از فاصله ي 2متريه پسره!) كه جار ميزد با هم غريبه هستند و اون يكي پسره بعد از سلام و عليك رفت دنبال نخود سياه و دختره با كسي كه دست داد با هم رفتن!!! حالا كجا رفتن!؟ (خدا داند و بس)! بعدشم كه دوستم اومد و سلام و عليك كردم و بغلش كردم(چون خيلي وقت بود نديده بودمش) و كتابها رو ازش گرفتم و دعوتش كردم با هم بريم ي چيزي بخوريم كه گفت بابام توي ماشين منتظرمه و بعد از چند دقيقه صحبت خداحافظي كرديمو رفت و منم با 10 يا 20 تا كتاب عمومي و نمونه تست و فلش كارت و اينا راهيه خونه شدم.(جالب اينجاست دسته ساك كتابها از قبل پاره شده بود و كتابها رو بغل زده بودم و توي خيابون به راه خودم ادامه مي دادم)

  

منظورم از اين همه حرف اين بود كه از روي تيپ و ظاهر افراد قضاوت نكنيد كه همين قضاوت هاي غلطه كه دنيا رو براي مردم زشت و سياه نشون ميده.

اين خود ماييم كه با قضاوتهاي حق به جانبمون، دنيا رو جلوي چشم خودمون زشت مي كنيم يا قشنگ.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 11:20 AM  توسط نگار  | 

سرگذشت دختر شكلاتي

سلام دوستهاي عزيزم

اميدوارم حال همتون خوب باشه و سالم و سر حال باشيد  

بعد از چند ماه من بالاخره برگشتم و وبلاگمو آپ كردم

 

ميخوام ماجرا چند ماه نبودنم رو توضيح بدم و بگم توي اين مدت چه اتفاقاتي برام افتاد

اول از همه اينكه با كارفرمام دعوام شد و از كار اومدم بيرون، راحت شدم! بیکاری کلی بهم حال میداد   ، دوم اينكه كامپيوترم خراب شد و بي كام مونده بودم ( كه خيلي برام سخت بود!) و مجبور بودم ماهواره نگاه کنم (همون شبکه که ۲۴ ساعته  فیلم وحشتناک میزاره !!! ، سوم اينكه خواهرم ازدواج كرد و بعد از چند سال، ی جشنی دیدیم ، چهارم اينكه توي اين چند ماه 4 بار مريض شدم و زير سرم و آمپول رفتم که همش هم از سرما بود آخه من خیلی سرمایی هستم  ، پنجم اينكه كار جديد پيدا كردم با حقوق بيشتر+پورسانت از فروش   ، ششم دنبال كتاب بودم كه كنكور بدم بنا به درخواست ي دوست كه ميگفت ادامه تحصيل بده، هفتم زبانكده ميرفتم و وقتمو گرفته بود و خوشبختانه تونستم ترم 8 رو هم پاس بكنمHappy Dance و الان ترم 9 هستم  (حالا حدس بزنيد با چه نمره اي ترم رو پاس كردم!!! منتظر نظراتتون هستم، بگيد از 100 چند گرفتم؟؟؟)

حالا توضيحات اين چند ماده اي كه گفتم:

اول: من توي دفتر خدمات كامپيوتري مشغول به كار بودم و اوقاتي كه بيكار بودم ميرفتم توي نت   و وبلاگمو آپ ميكردم، قبل از اينكه من منشي دفتر بشم، ي منشي ديگه اونجا كار ميكرد كه همسن من بود با اين تفاوت كه خيلي ... و به دختر خوبي معروف نبود (اينها رو تو طول كارم فهميدم) و به عللي رفت و من جاش اومده بودم، ولي ميومد و ميرفت و به دفتر سر ميزد، هر وقت هم ميومد به من سلام نميكرد نگام هم نميكرد نميدونم چرا   انگار ارث باباش رو خورده بودم دخنرهء  ...! بعدا از كارفرمام فهميدم كه بهم گفت اين خانم با تو لجه و حسوديش ميشه كه تو اينجا كار ميكني و امورات مغازه رو به دست گرفتي (آخه من كارهاي تعميراتي هم انجام ميدادم و سيستم هم ميبستم) برعكس اون خانم كه ميگفتند فقط مياد روي صندلي ميشينه   و تايم كاري كه تمام ميشه ميره  و كار ديگه اي نميكنه(تنبل بي خاصيت). بعد از چند ماه فهميدم كه كارفرمام با برادر منشي سابق ميخواد توي خدمات كامپيوتريه كارفرمام شريك بشه و ازش پول بگيره آخه كارفرمام خونشون رو نوسازي كرده بود و دستش تنگ بود پول لازم داشت   ،بعد از مدتي متوجه شدم هروقت اين دختره مياد دفتر، كارفرمام به من ميگه خانم فلاني(فاميلم رو ميگفت) شما بريد خونه نيم ساعت ديگه بياييد يا بهتون زنگ ميزنم كه بعدا بيايد دفتر(آخه خونمون نزديك بود و 2 يا 3 دقيقه راه بود)، بعد از چند بار رفتن و زنگ زدن به من براي برگشت به سر كار، منم از كارفرمام پرسيدم كه چرا هر وقت مياد من بايد برم خونه؟؟؟ ( حالا بحث من و كارفرمام رو مستقيم از زبون خودمون مينويسم )

من: آقاي فلاني( يعني فاميل كارفرمام رو صدا كردم) چرا هر وقت خانم ...(منشي سابق) مياد من بايد برم خونه؟؟؟

كارفرمام: چون اون خانم با شما لجه و دوست نداره شما رو ببينه

من: وا! چه چيزا! يعني چي؟ چه مسخره!

كارفرمام: از اين به بعد هم هر وقت اومد شما بايد بري،وقتي رفت بياي، شما مشكلي داريد كه بريد خونه و بيايد؟

من: بله سر تا پاش مشكله مگه ايشون منو استخدام كرده كه به دستور ايشون هي برم خونه و هي بيام؟ مگه من بازيچه ي دست اونم؟

كارفرمام: خب اگه مشكل داريد از شنبه ديگه نيايد سركار.

من: از شنبه؟ همين الان ميرم! مگه محتاج كارم؟ يا محتاج پولم كه بمونم؟

اومدم كه از مغازه فكستنيش برم بيرون كه گفت بيا حقوق اين ماهت رو هم ببر كه محلش نزاشتم و گفتم لازم ندارم واسه خودتون نگهش داريد و درب رو محكم بستم و رفتم.

 

بعد از چند روز اون منشي رو آورده بود سركار و منم بعد از چند روز بهش گفتم ميخوام بيام براي تسويه حساب ماه آخر( از لج، ميدونستم دستش تنگه) كه امروز و فردا ميكرد كه ديدم خيلي داره طولش ميده كه براي آخرين بار بهش اس دادم كه چهارشنبه ميام مغازه براي تسويه حساب كه ديدم آبجيم بعد از چند ساعت تلفن كرد و گفت كارفرمات حقوقت رو داده دست من!

دوم: قسمتهايي از كامپيوترم خراب  شد كه اعصابمو به هم ريخت   كه ديگه كلي عوضش كردم. 1- فن پاور كم كم داشت از مي افتاد 2- مودم از كار افتاد 3- ويندوز هنگ ميكرد (بيچاره از سال 79 داشت كار ميكرد ديگه) حالا، ي كام نو خريدم  ، رم 2گيگ، گرافيك2گيگ   و مادربرد USB3 (جديده) و ...

 

سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم كه توضيح خاصي نداره

 واسه دوستهاي خوبم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 10:44 AM  توسط نگار  | 

سال 2080 و عاقبت دنيا

سال 2080 ميلادي

 من تازه 50 ساله شده ام ولي به نظر 85 ساله و يا شايد هم بيشتر به نظر مي آيم، كليه هايم كاملا بيمارند و درد شديدي را تحمل ميكنم، دكترها مي گويند از خوردن كم مايعات است به من گفته اند زياد زنده نخواهم ماند...

امروز من پيرترين فرد جامعه هستم.

يادم مي آيد وقتي 5 ساله بودم، زندگي كاملا متفاوت بود، جاهايي به نام پارك وجود داشت، پر از درخت، پر از چمن سبز رنگ، پر از پرنده كه ميان شاخه ها آواز مي خواندند، حتي يادم مي آيد برخي خانه ها باغ و باغچه داشتند، حوض داشتند، ماهي داشتند، من مي توانستم به حمام بروم، حتي يك بار نزديك به 3 ساعت تمام در حمام ماندم!، حالا ما بايد خودمان را با دستمال هاي مرطوب كننده و روغن مخصوص تميز كنيم!

در آن روزگار يادم مي آيد زن ها و مردها مو داشتند و به مدل موهايشان مي باليدند، اما حالا همه بايد موهاي خود را از ته بتراشند! چون بايد با چيزي مثل شيشه پاكن سرشان را تميز كنند، يادم مي آيد وقتي بچه بودم پدرم ماشين خود را با شلنگ آب مي شست اما امروزه كسي حرفهاي مرا باور نمي كند و وقتي براي ديگران تعريف مي كنم همه به من مي خندند!

اين روزها علت مرگ، خشكي پوست، از كار افتادن كليه و ورم روده است.

همه ي كارخانه ها و صنايع تعطيل شده است و بي كاري غوغا مي كند! فقط يك شركت فعاليت دارد، شركت توليد و تكثير گياهان و تصويه ي آب. مردم زيادي هر روز در مقابل اين شركت تجمع مي كنند تا شايد فرصت كار كردن پيدا كنند آن هم نه براي پول فقط براي آب، زيرا كارگران اين شركت روزانه به جاي حقوق چند ليوان آب مي گيرند.

خيابان ها پر از ولگرد است، آن ها به همه ي كساني كه آب گرفته اند حمله مي كنند و آب آنها را مي گيرند، پليس نام آنها را آب قاپ گذاشته است.

80% غذاها مصنوعي شده البته برخي از كشورها موفق شده اند جزايري بسازند و در آنها گياه و سبزيجات پرورش دهند اما اين جزاير تحت مراقبت شديد ارتش هستند. ارزش آب و گياه و سبزيجات اين روزها بيشتر از طلا و الماس است. ديگر هيچ درختي روي كره زمين وجود ندارد، باران نمي بارد، فقط گاهي باران هاي اسيدي مي بارد كه همه چيز را بيشتر از بين مي برد. ديگر چهار فصل منظم وجود ندارد. تغيير فصول به خاطر اثرات گلخانه اي از بين رفته، بجاي كولاك و برف، طوفان شن مي وزد.

كاش آن روزها مردم هشدارهاي حفظ محيط زيست را جدي مي گرفتند! اي كاش!

گاهي دستهايم را بر سر بي موي دخترم مي كشم و برايش از زيبايي جنگل مي گويم، از باران، از گل، از لذت شيرجه زدن در آب، از ماهي گرفتن در رودخانه، از اين كه هر چقدر دلمان مي خواست مي توانستيم آب بنوشيم، از اين كه همه ي مردم سالم بودند و مي توانستند با صداي بلند بخندند و شاد باشند.

او از من مي پرسد بابا چرا ديگر آب نيست؟؟؟؟؟

انگار چيزي در گلويم مانده ، نمي توانم جوابش را بدهم، احساس گناه مي كنم، چون من هم يكي از كساني بودم كه محيط زيست را تخريب و هشدارها را جدي نگرفتم، از نسلي بودم كه مي توانستيم با كمي دقت، آينده را براي فرزندان خود حفظ كنيم و جلوي اين تغيير را بگيرد، از نسلي كه با سهل انگاري و كوته فكري، آينده را از بين برد. اين روزها فرزندانمان تاوان همان سهل انگاريه من و افراد مانند مرا پس مي دهند و چه دردناك و عذاب آور جلوي چشم پدر و مادرشان خشك مي شوند و بدون اشك گريه مي كنند براي قطره اي آب بيشتر!!!

ما بايد قبل از اينكه زمين به نقطه اي بدون بازگشت مي رسيد كاري مي كرديم.

اي كاش مي توانستم به عقب برگردم و به انسان ها بگويم چه آينده ي تاريكي در انتظار آنها و فرزندانشان است. اي كاش مي شد به آن روزي برگرديم كه هنوز فرصت بازگشت براي زمين وجود داشت و فرصت تغيير آينده و فرصت حفظ محيط زيست كه برابر است با حفظ آينده ي آينده گانمان...

اي كاش مي توانستم برگردم و به آنها بگويم: ((( هشدارها را جدي بگيريد )))

قول مردانه نوشت: آب را هدر ندهيد و بياييد جلوي كساني كه آب را هدر مي دهند بگيريم و به آنها نصيحت كنيم كه آب مايه ي حيات است وبي آبي مايه ي مرگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 10:44 AM  توسط نگار  | 

رفتن موقت

سلام من ۲ یا ۳ ماه دیگه برمیگردم و مفصل همه چیز رو واسه دوستان عزیز تعریف می کنم الانم از کافی نت اومدم نت!!! ( چون کامپیوترم خراب شد و فروختمش و سفارش ۱ کامپیوتر جدید دادم )

برمیگردم دوستان ( به زودی )

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 10:47 AM  توسط نگار  | 

مکالمات یک دانشجو: !!!

ترم اول = ترم جو گرفته شدگی:

الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

 

 ترم 2 = ترم عاشق شدگي:

آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...

 

ترم 3 = ترم افسردگي:

الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.....

 

ترم 4 = ترم زرنگ شدگي:

الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم....مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم.......

الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

 

ترم5 = ترم مشروطه گی:

الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم.....

 

ترم 6 = ترم ولخرجيدگي:

الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

 

ترم7 = ترم پاتوقيده گي:

سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم.. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

 

ترم8 = ترم فارغ التحصيلگي:

الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا.....

 

 

 پي نوشت: درس عبرتي بشه واسه دانشجوها

بعد پي نوشت: خوش بحال خودم كه دانشگاه نرفتم والا آبدارچي ميشدم

پس از بعد پي نوشت: فقط واسه خندوندن گذاشتم و هيچ ارزش ديگري ندارد ( پس دانشجوهاي محترم فحشم نديد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 5:36 PM  توسط نگار  | 

روز مامان ها

مامان جون فربونت برم عزيزم، هرچند تو اهل وبلاگ و اين جور چيزها نيستيكه بياي پست منو بخوني، ولي دوست داشتم توي وبلاگم تولد بهترين زن دنيا {{حضرت فاطمه ي زهرا (س) }} و  روز زن و روز مادر رو به تو كه بهترين مامانيه دنيا هستي تبريك بگم

 

روزت مبارك ماماني

 

من به فكر كساني هم كه مادر ندارن بودم ،كساني كه هيچ وقت طعم مادر داشتن رو نچشيدن ميتونن اين روز رو به خاله هاشون كه جاي مادر رو براشون داره تبريك بگن، پس از همينجا روز زن رو به خاله ها هم تبريك ميگم

 

خاله ها روز زن و روز مادر بر شما مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 6:19 PM  توسط نگار  | 

گلايه ي جبرئيل!!!

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن.

هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن!

اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است!

من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن.

چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن.

چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن.

يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن.

بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.

 اتحاديه غلامان هم امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلامان مهريه ميخوان.

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن.

چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم. به اون يکی حوری گفتن بيا سينه هاتو بزرگ کنيم.

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!

برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه:  نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای بهشت کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجع كننده داشتم، ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم!!!

پي نوشت: ايرانيها درست بشو نيستن كه نيستن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 5:49 PM  توسط نگار  | 

انشاء !!!

قلم بر قلب سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوب و پر بركتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلییك چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. منهر چی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نكردم. در آن روزپدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولینتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را بهمكانیكی فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتای من هر روز من را بازنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بستو دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی دركارهای خانه به مـادرم كمك می كنم. مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست میداشت و من را خیلی ماچ می كرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای درآشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از همطلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم مـــــی گویدیا پسر استیا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این انـــدازهاز هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتیم و باقطار رفتیم. مــن در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه منرا روی تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشید و مادرم خیلی ناراحت است وهــــــــی به من میگوید: كپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم بهمن فحش می دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــیددیدنی رفتیم و من حدودا خیـــــلی عیدی جـمع كرده ام، ولی پدرم همه آن هارا از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره ای خرید كه بسیار بــد آموزی دارد ومن نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می كند وبشكن می زند. پــــــدرم در سال گذشته رژیم گرفته بود و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس وماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با ماشین خودمان داشتیممیرفتیممسافرت كه داداشم می خواست پوست تخمه رو از پنجره بندازه بیرون كه یهو یهتریلی از كنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو قطع كرد و ما همگیخندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای من!!!


پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد. این بود انشای من!
+ نوشته شده در  شنبه 8 خرداد1389ساعت 6:26 PM  توسط نگار  |